جلسه نقد داستان سه شنبه خیس، بیژن نجدی...

سه شنبه خیس، بیژن نجدی

سه­شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود، از کوچه­ای می­گذشت که همان پیچ­وخمِ خواب­ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، می­بارید. پشت پنجره­های دو طرفِ کوچه، پرده­ای از گرمای بخاری­ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می­داد.

   ملیحه سرش را تا چشم­های آرایش نکرده­اش در چادر فرو برده بود و کنار نفس­نفس کشیدن و صدای پاشنه­ی کفش­هایش تقریباً می­دوید. پاییز خودش را به آبیِ چتر می­زد، چادر را از تن ملیحه دور می­کرد و چتر را از دست­های او می­کشید. پیراهن نفتالین­زده و اطو نشده­ی ملیحه از چادر بیرون زده، پر از برگ نارنج بود و باران و بوی نفتالین بر پوست بیست­وچهار ساله­ی او می­رسید، پوستی که کف دست هیچ مردی، هرگز روی آن راه نرفته بود. اگر کسی بخار چسبیده به یکی از پنجره­ها را پاک می­کرد، می­توانست زنی را ببیند که گوشه­ی چادرش را با دندان­هایش گرفته و نمی­داند که با یک چتر وارونه چه باید کرد. این بود که ملیحه دسته­ی چتر را ول کرد و با هر دو دست، چادر دور شده از تن­اش را قاپید و خودش را در آن فرو برد. باد، چتر را به طرف دیوار پرت کرد، آن را روی آسفالت انداخت و آن­قدر با خودش برد تا به تیر چراغ زد. چند تا از فنرهای چتر شکست، تکه­ای از آبیِ خیس­اش جر خورد. از تیر چراغ به طرف یکی از درختانِ تهِ کوچه رفت. صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوان­های چتر، پنجره به پنجره دور شد. از لنگه­های بازِ درِ یکی از خانه­ها سگی پا­کوتاه بیرون آمد. دنبال چتر دوید و پارس کرد. باران مثل خون از زخم­های چتر می­ریخت. چتر به تنه­ی درخت کوبیده شد و همان­جا، زیر دست و پای پاییز، بی­رمق دور از شباهت­اش به یک چتر باز شده و آبی افتاد. سگ چتر را دور زد. باز هم چندبار پارس کرد و ساکت شد. برگشت. هر سه­چهار قدم یک­بار، سرش را برمی­گرداند و چتر را نگاه می­کرد. حتا یکی از پنجره باز نشد. هیچ­کس بخار پنجره­ای را پاک نکرد. چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی­شنید. داشت می­مرد و دیگر نمی­توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره­ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه، هنوز در چتر بود که آن­هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام و آهسته فراموش می­شد، خاطره­ای که صبح همان روز از پشت درهای بزرگ زندان اوین بیرون آمده بود. آن­روز یکی از دست­های خانمی که زیر چشم­هایش پیله آورده بود و صورت بند نینداخته­اش با بی­رحمی او را پیرتر از خودش نشان می­داد، با کک­ومکی که فقط روی پوست سیب می­توان آن­را پیدا کرد، دسته­ی چتر را مشت کرده بود و آبیِ بلندی از لای انگشتانش می­ریخت.

   عده­ای چند خبرنگار را دور کرده بودند: یعنی امروز واقعاً همه را آزاد می­کنند؟

   - بله... آن­ها مجبورند.

   خانم یکی از شانه­هایش را به نرده­ی یخ­کرده­ی بینِ زندان و مردم، تکیه داده بود و چند نرده آن­طرف­تر، ملیحه چشم از درِ فلزی که صبح روی لبه­ی بالای آن، سفیدک زده بود برنمی­داشت. گروهبانی، خبرنگارها را از پله­های کنار نرده، پایین می­آورد. از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می­رسید.

   عده­ای به چشم­شان دست می­کشیدند، انگار در هوایی پر از کفِ صابون به تپه­های اطراف و سیم­های خاردار، خیره شده بودند.

   ملیحه با دیدن عکاس­­ها، دست­اش را روی صورت­اش گذاشت و فلاش، مهتابی روی مهتابی، روشن شد، خاموش شد...

   فردای آن­روز، صورت خانمِ کمی دورتر از ملیحه در صفحه­ی اول روزنامه­ای بود و در روزنامه­ای دیگر، عکس بزرگی از درهای زندان اوین چاپ شده بود که با صدای کنار رفتن سال­های 1324 تا 1357 باز می­شد.

   مردم هجوم بردند. ملیحه، صورت به صورت، سرش را می­چرخاند. در سرمای اطرافش که حالا، خالی از صبح بود، بین آن­همه چشم­های عادت­کرده به دیوار، دمپایی، میله­های تخت­خواب و شمردن پایان­ناپذیر موزاییک و روزهای سال، نمی­توانست سیاوش را پیدا کند. (هفت سال پیش، سیاوش ریحانی، پدر ملیحه، پشت انبار سیب­زمینی زندان، به تیرکی چوبی بسته و تیرباران شده بود،البته بعد شیلنگ آب را روی تیرک گرفته و آن را شسته بودند، البته باران نگذاشته بود که خون، روی علف­های کنارِ تیرک، پینه ببندد) البته ملیحه از این طرف نرده­ها نمی­توانست انبار سیب­زمینی را ببیند، همان­طور که علف را، همان­طور که هنوز چتر را ندیده بود.

   خانم، چتر را مثل عصا و پاهایش جلو برد. از پله­های سیمانی بالا رفت و پیش از آن­که به گریه بیفتد داد زد: امیرحسین، امیرحسین، من این­جام.

   مرد جوانی که سبیلش تازه به سیاهی زده بود، لای زن­ها راه باز می­کرد. خانم به همان پله­ای رسید که ملیحه ایستاده بود. مرد جوان شانه­های مردم را مثل آب کنار می­زد و با دست­های درازشده­اش جلو می­آمد.

   - امیرحسین...

   خانم از پله­ای پایین رفت. یک طرف چادرش که روی سیمان کشیده می­شد، به پاهایش پیچید. سکندری خورد. ملیحه خودش را به طرف او پرت کرد و زیر بغلش را گرفت. امیرحسین فریاد کشید: مواظب باشین مادر...

   خانم، روی دست­های ملیحه ریخته شد و قبل از بغل کردن امیرحسین، چتر را به ملیحه داد و گفت: یه دقه اینو نگه­دار ننه...

    و صورتش را به یقه­ی بازِ پیراهن و پوست گردن امیرحسین مالید که هنوز بوی پتوهای اوین می­داد. آن­ها هم­دیگر را بغل کردند و روی یکی از روزهای آخر پاییز 1357 غلت زدند و دور شدند. بی­آن­که کسی صدای ملیحه را بشنود که می­گفت: خانم، چتر شما، خانم... چتر...

   گروهبانی در بلندگوی دستی می­گفت: لطفاً سوار شین، بفرمایید طرف اتوبوس، تندتر آقا...

    ملیحه از مردم می­پرسید: پس بقیه کو؟

    چتر را روی سینه­اش گرفته بود و به هر مرد و زنِ دمِ دستش می­گفت: بقیه... بقیه کجان؟

   آن­قدر که بالاخره مجبور شد شانه­ی همان گروهبان را تکان دهد و بپرسد: دیگه نیس؟ همین...؟

   ژاندارم، سرش را به طرف زندان برگرداند.

   این­طرف درِ بزرگ اوین، که مثل زخمی کهنه، زخمی خشک، زخمی که خون­ریزی­اش بند آمده باشد باز بود، سیاوش روی غرور پیر شده­ی پاهایش ایستاده، همان شال سفید و بلندی را به گردن داشت که سال­ها پیش، شب دست­گیر شدن، آن را از جا­رختی چوبی و کنار پیراهن ملیحه برداشته بود.

   در تمام آن سال­ها، هر بار ملیحه فرصت پیدا می­کرد، پیراهن را برمی­داشت، به آن نفتالین ­می­زد و دوباره آویزانش می­کرد، درست روی همان گیره­ی جارختی و کنار همان شال بلند که حالا سیاوش در سفیدی آن به او نزدیک می­شد. آهسته گفت: سلام پدر.

   می­دانست برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصله­ی دور و دراز بین واقعیت تا رؤیا بگذرد.

   اتوبوس رفته بود. دو سه نفر کمک کردند تا ملیحه پشت سرِ پدرش، سوار مینی­بوس شود که راننده­اش در آیینه به چشم­های ملیحه خیره شده بود و نمی­توانست بفهمد که مسافرش می­خواهد گریه کند، یا قبلاً گریسته است. همین­که استارت زد، تپه­های اوین تکان خورد. برج نگهبانی با آن نورافکن خاموش، دور شد، همه­ی درخت­ها پابه­پای مینی­بوس راه افتادند. ردیفی از سیم خاردار روی دایره­ای چرخید و تیزی­هایش در قطره­های بارانی که نمی­بارید و ملیحه خیال می­کرد که می­بارد، فرو رفت. راننده، مینی­بوس را روی سرازیری انداخت. شیشه­ی کنار صورت ملیحه از تپه­ها و برج و سیم خاردار خالی شد.

   - تموم شد پدر.

  - چی تموم شد؟

   - حالا به دیوارهایی می­رسیم که مردم روی آن خیلی چیزها نوشته­اند...

   - دیوار... دیوار، دیوار

  پدر، سرش را پایین انداخته بود و ناخن­هایش را نگاه می­کرد.

   ملیحه تا پل تجریش ساکت ماند.

   - سیگار می­کشید؟

   روی پل، مینی­بوس از کنار تانکی گذشت که سربازی روی کلاهک آن نشسته بود و سیگار می­کشید. راننده یک مشت دود را دید که بدون بوی توتون با صدای سرفه­ی مسافرش، آینه­ی مینی­بوس را پر کرده است. کنار آینه ساختمان بلندی در آتش می­سوخت. صدای شلیک می­آمد. ملیحه از پدرش خواست که عینک بزند و به تکه­های شکسته­ی نئونی که از کلمات «بانک صادرات» روی پیاده­رو می­ریخت، نگاه کند.

   - لطفاً نگه دارید.

   آن­ها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون می­رفت، کلمه­ای بهتر از تنهایی پیدا کند، همان­طور که مردم پیاده­رو نتوانستند بفهمند که مردی بی­آن­که وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی، از کنارشان می­گذرد.

   - خسته شدین پدر؟

   - خیلی مونده؟

   - دیگه داریم می­رسیم.

   - محله­ی خودمون بهتر نبود؟

   - بعد از مادر... (شما هم که نبودین) دیگه نمی­شد اون اتاق­ها را تحمل کرد، با خرت­وپرت­های مامان نمی­دونستم چکار کنم، صدای سرفه­هاش بعد از چِلُم هم از خانه بیرون نرفته بود، این بود که آمدم این­جا، حالا می­رسیم، اولش پدربزرگ نمی­ذاشت بعد گفت: «هرجور راحت­تری»... مامان؟ دکترها گفته بودن گواتره...

   - گواتر نه، غمباد.

   - گواتر همان غمباده دیگه پدر.

   - نه.

   ملیحه کنار دری ایستاد. چقدر برای پیدا کردن کلید، این جیب آن جیب کرد. می­دانست همین که در را باز کند، باز هم باید از کنار لباس­های افتاده روی زمین، از روی روزنامه­های پخش­وپلا، از کنار تصویر خودش درآینه، و زیرسیگاری­های پر از ته­سیگار بگذرد و زیر قاب کوچک چسبیده به دیوار بنشیند، همان قاب قدیمی که روی آن نوشته شده بود «در من غروب کن ای آفتاب پیر». کلید را چرخاند و رفت توی حیاط. چتر را باز کرد و از این طرف پارچه­ی آبی به آسمان نگاه کرد، آن­قدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می­توانست یک مشت از آن بردارد و بو کند. با چتر به اتاق رفت. پرده همان­قدر آبی شد که آینه. بی­آن­که چتر را ببندد، آن را روی میز گذاشت. آن طرف میز، پارچ آب، بدون یک قطره آب، پر از آب بود.

   ملیحه شال گردن پدرش را گرفت و آن را کنار پیراهن خودش آویزان کرد. حالا روی جارختیِ چوبی، آستینی از او به شانه­ی سیاوش چسبیده بود. حالا بوی انبار سیب­زمینیِ اوین و نفتالینِ یک پیراهن زنانه، قاطی هم شده بود. ملیحه گفت: شما کمی دراز بکشین، من هم سماور را روشن می­کنم، بعد می­شینیم حرف می­زنیم.

   بیرون از پنجره، بارانی که پاییز برای باریدنش، از صبح تا آن لحظه، این­دست آن­دست کرده بود، بالاخره بارید. ملیحه رادیو را روشن کرد. روزنامه­های چند روز گذشته را روی میز گذاشت. پیراهنش را عوض کرد و گفت: خودتونو سرگرم کنین تا من برم دنبال پدربزرگ.

   و در سه­شنبه­ای خیس، زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغری­اش ریخته شده بود از خانه بیرون رفت. باران با صدای پارچه روی چتر می­بارید. پاییز، خودش را به آبی می­زد. چادر را از تن ملیحه دور می­کرد و چتر را از دستش می­کشید و او که نمی­توانست هم چتر و هم چادر را نگه دارد و نمی­خواست هیچ­کس مگر پدربزرگ، او را در پیرهنی پر از برگ نارنج ببیند، دسته­ی چتر را ول کرد. ته کوچه سوار تاکسی شد و تا رسیدن به خانه­ی پدربزرگ، به آژیر اتومبیل­هایی گوش داد که در سرتاسر تهران شنیده می­شد بی­آن­که صدای شکستن چتری شنیده شود. همین­که پدر بزرگ، در را باز کرد، ملیحه احساس کرد که صدای آژیر تمام شده و در دنیا چیزی به نام لب­خند وجود دارد.

   - سلام.

  پدر بزرگ با لب­خند گفت: سلام و زهرمار، از صبح تا حالا منتظرت بودم...

   ملیحه به طرف آینه رفت و موهایش را با حوله خشک کرد. آن­را شانه کرد و خودش را هفت سال جوان­تر به سینه­ی پیرمرد چسباند.

   - همه­رو آزاد کردن پدربزرگ، همه­رو...

   - می­دونم، یه ساعت پیش BBC گفت.

   - ولی من خودشونو دیدم، دیدمشون.

   - کجا؟

/ 0 نظر / 60 بازدید