کارگاه داستان و کانون داستان نیم دایره

.نویسنده تنها نیمی از داستان را روایت می کند، و خواننده خود نیم دیگر را می آفریند

داستان «سه شنبه خیس» اثر بیژن نجدی، برای نقد در روز چهارشنبه،  ١۵ اردی بهشت   سال 89 ساعت 16 توسط کانون نیم دایره واقع در فرهنگسرای خاوران، طبقه دوم، سالن کنفرانس کانون ها انتخاب شده است. جلسه نقد برای عموم آزاد و رایگان است.

داستان را در ادامه مطلب بخوانید.

 


سه شنبه خیس، بیژن نجدی

سه­شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود، از کوچه­ای می­گذشت که همان پیچ­وخمِ خواب­ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، می­بارید. پشت پنجره­های دو طرفِ کوچه، پرده­ای از گرمای بخاری­ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می­داد.

   ملیحه سرش را تا چشم­های آرایش نکرده­اش در چادر فرو برده بود و کنار نفس­نفس کشیدن و صدای پاشنه­ی کفش­هایش تقریباً می­دوید. پاییز خودش را به آبیِ چتر می­زد، چادر را از تن ملیحه دور می­کرد و چتر را از دست­های او می­کشید. پیراهن نفتالین­زده و اطو نشده­ی ملیحه از چادر بیرون زده، پر از برگ نارنج بود و باران و بوی نفتالین بر پوست بیست­وچهار ساله­ی او می­رسید، پوستی که کف دست هیچ مردی، هرگز روی آن راه نرفته بود. اگر کسی بخار چسبیده به یکی از پنجره­ها را پاک می­کرد، می­توانست زنی را ببیند که گوشه­ی چادرش را با دندان­هایش گرفته و نمی­داند که با یک چتر وارونه چه باید کرد. این بود که ملیحه دسته­ی چتر را ول کرد و با هر دو دست، چادر دور شده از تن­اش را قاپید و خودش را در آن فرو برد. باد، چتر را به طرف دیوار پرت کرد، آن را روی آسفالت انداخت و آن­قدر با خودش برد تا به تیر چراغ زد. چند تا از فنرهای چتر شکست، تکه­ای از آبیِ خیس­اش جر خورد. از تیر چراغ به طرف یکی از درختانِ تهِ کوچه رفت. صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوان­های چتر، پنجره به پنجره دور شد. از لنگه­های بازِ درِ یکی از خانه­ها سگی پا­کوتاه بیرون آمد. دنبال چتر دوید و پارس کرد. باران مثل خون از زخم­های چتر می­ریخت. چتر به تنه­ی درخت کوبیده شد و همان­جا، زیر دست و پای پاییز، بی­رمق دور از شباهت­اش به یک چتر باز شده و آبی افتاد. سگ چتر را دور زد. باز هم چندبار پارس کرد و ساکت شد. برگشت. هر سه­چهار قدم یک­بار، سرش را برمی­گرداند و چتر را نگاه می­کرد. حتا یکی از پنجره باز نشد. هیچ­کس بخار پنجره­ای را پاک نکرد. چتر صدای مچاله شدن فنرهایش را نمی­شنید. داشت می­مرد و دیگر نمی­توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره­ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه، هنوز در چتر بود که آن­هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام و آهسته فراموش می­شد، خاطره­ای که صبح همان روز از پشت درهای بزرگ زندان اوین بیرون آمده بود. آن­روز یکی از دست­های خانمی که زیر چشم­هایش پیله آورده بود و صورت بند نینداخته­اش با بی­رحمی او را پیرتر از خودش نشان می­داد، با کک­ومکی که فقط روی پوست سیب می­توان آن­را پیدا کرد، دسته­ی چتر را مشت کرده بود و آبیِ بلندی از لای انگشتانش می­ریخت.

   عده­ای چند خبرنگار را دور کرده بودند: یعنی امروز واقعاً همه را آزاد می­کنند؟

   - بله... آن­ها مجبورند.

   خانم یکی از شانه­هایش را به نرده­ی یخ­کرده­ی بینِ زندان و مردم، تکیه داده بود و چند نرده آن­طرف­تر، ملیحه چشم از درِ فلزی که صبح روی لبه­ی بالای آن، سفیدک زده بود برنمی­داشت. گروهبانی، خبرنگارها را از پله­های کنار نرده، پایین می­آورد. از دور صدای نفس کشیدن تهران به گوش می­رسید.

   عده­ای به چشم­شان دست می­کشیدند، انگار در هوایی پر از کفِ صابون به تپه­های اطراف و سیم­های خاردار، خیره شده بودند.

   ملیحه با دیدن عکاس­­ها، دست­اش را روی صورت­اش گذاشت و فلاش، مهتابی روی مهتابی، روشن شد، خاموش شد...

   فردای آن­روز، صورت خانمِ کمی دورتر از ملیحه در صفحه­ی اول روزنامه­ای بود و در روزنامه­ای دیگر، عکس بزرگی از درهای زندان اوین چاپ شده بود که با صدای کنار رفتن سال­های 1324 تا 1357 باز می­شد.

   مردم هجوم بردند. ملیحه، صورت به صورت، سرش را می­چرخاند. در سرمای اطرافش که حالا، خالی از صبح بود، بین آن­همه چشم­های عادت­کرده به دیوار، دمپایی، میله­های تخت­خواب و شمردن پایان­ناپذیر موزاییک و روزهای سال، نمی­توانست سیاوش را پیدا کند. (هفت سال پیش، سیاوش ریحانی، پدر ملیحه، پشت انبار سیب­زمینی زندان، به تیرکی چوبی بسته و تیرباران شده بود،البته بعد شیلنگ آب را روی تیرک گرفته و آن را شسته بودند، البته باران نگذاشته بود که خون، روی علف­های کنارِ تیرک، پینه ببندد) البته ملیحه از این طرف نرده­ها نمی­توانست انبار سیب­زمینی را ببیند، همان­طور که علف را، همان­طور که هنوز چتر را ندیده بود.

   خانم، چتر را مثل عصا و پاهایش جلو برد. از پله­های سیمانی بالا رفت و پیش از آن­که به گریه بیفتد داد زد: امیرحسین، امیرحسین، من این­جام.

   مرد جوانی که سبیلش تازه به سیاهی زده بود، لای زن­ها راه باز می­کرد. خانم به همان پله­ای رسید که ملیحه ایستاده بود. مرد جوان شانه­های مردم را مثل آب کنار می­زد و با دست­های درازشده­اش جلو می­آمد.

   - امیرحسین...

   خانم از پله­ای پایین رفت. یک طرف چادرش که روی سیمان کشیده می­شد، به پاهایش پیچید. سکندری خورد. ملیحه خودش را به طرف او پرت کرد و زیر بغلش را گرفت. امیرحسین فریاد کشید: مواظب باشین مادر...

   خانم، روی دست­های ملیحه ریخته شد و قبل از بغل کردن امیرحسین، چتر را به ملیحه داد و گفت: یه دقه اینو نگه­دار ننه...

    و صورتش را به یقه­ی بازِ پیراهن و پوست گردن امیرحسین مالید که هنوز بوی پتوهای اوین می­داد. آن­ها هم­دیگر را بغل کردند و روی یکی از روزهای آخر پاییز 1357 غلت زدند و دور شدند. بی­آن­که کسی صدای ملیحه را بشنود که می­گفت: خانم، چتر شما، خانم... چتر...

   گروهبانی در بلندگوی دستی می­گفت: لطفاً سوار شین، بفرمایید طرف اتوبوس، تندتر آقا...

    ملیحه از مردم می­پرسید: پس بقیه کو؟

    چتر را روی سینه­اش گرفته بود و به هر مرد و زنِ دمِ دستش می­گفت: بقیه... بقیه کجان؟

   آن­قدر که بالاخره مجبور شد شانه­ی همان گروهبان را تکان دهد و بپرسد: دیگه نیس؟ همین...؟

   ژاندارم، سرش را به طرف زندان برگرداند.

   این­طرف درِ بزرگ اوین، که مثل زخمی کهنه، زخمی خشک، زخمی که خون­ریزی­اش بند آمده باشد باز بود، سیاوش روی غرور پیر شده­ی پاهایش ایستاده، همان شال سفید و بلندی را به گردن داشت که سال­ها پیش، شب دست­گیر شدن، آن را از جا­رختی چوبی و کنار پیراهن ملیحه برداشته بود.

   در تمام آن سال­ها، هر بار ملیحه فرصت پیدا می­کرد، پیراهن را برمی­داشت، به آن نفتالین ­می­زد و دوباره آویزانش می­کرد، درست روی همان گیره­ی جارختی و کنار همان شال بلند که حالا سیاوش در سفیدی آن به او نزدیک می­شد. آهسته گفت: سلام پدر.

   می­دانست برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصله­ی دور و دراز بین واقعیت تا رؤیا بگذرد.

   اتوبوس رفته بود. دو سه نفر کمک کردند تا ملیحه پشت سرِ پدرش، سوار مینی­بوس شود که راننده­اش در آیینه به چشم­های ملیحه خیره شده بود و نمی­توانست بفهمد که مسافرش می­خواهد گریه کند، یا قبلاً گریسته است. همین­که استارت زد، تپه­های اوین تکان خورد. برج نگهبانی با آن نورافکن خاموش، دور شد، همه­ی درخت­ها پابه­پای مینی­بوس راه افتادند. ردیفی از سیم خاردار روی دایره­ای چرخید و تیزی­هایش در قطره­های بارانی که نمی­بارید و ملیحه خیال می­کرد که می­بارد، فرو رفت. راننده، مینی­بوس را روی سرازیری انداخت. شیشه­ی کنار صورت ملیحه از تپه­ها و برج و سیم خاردار خالی شد.

   - تموم شد پدر.

  - چی تموم شد؟

   - حالا به دیوارهایی می­رسیم که مردم روی آن خیلی چیزها نوشته­اند...

   - دیوار... دیوار، دیوار

  پدر، سرش را پایین انداخته بود و ناخن­هایش را نگاه می­کرد.

   ملیحه تا پل تجریش ساکت ماند.

   - سیگار می­کشید؟

   روی پل، مینی­بوس از کنار تانکی گذشت که سربازی روی کلاهک آن نشسته بود و سیگار می­کشید. راننده یک مشت دود را دید که بدون بوی توتون با صدای سرفه­ی مسافرش، آینه­ی مینی­بوس را پر کرده است. کنار آینه ساختمان بلندی در آتش می­سوخت. صدای شلیک می­آمد. ملیحه از پدرش خواست که عینک بزند و به تکه­های شکسته­ی نئونی که از کلمات «بانک صادرات» روی پیاده­رو می­ریخت، نگاه کند.

   - لطفاً نگه دارید.

   آن­ها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون می­رفت، کلمه­ای بهتر از تنهایی پیدا کند، همان­طور که مردم پیاده­رو نتوانستند بفهمند که مردی بی­آن­که وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی، از کنارشان می­گذرد.

   - خسته شدین پدر؟

   - خیلی مونده؟

   - دیگه داریم می­رسیم.

   - محله­ی خودمون بهتر نبود؟

   - بعد از مادر... (شما هم که نبودین) دیگه نمی­شد اون اتاق­ها را تحمل کرد، با خرت­وپرت­های مامان نمی­دونستم چکار کنم، صدای سرفه­هاش بعد از چِلُم هم از خانه بیرون نرفته بود، این بود که آمدم این­جا، حالا می­رسیم، اولش پدربزرگ نمی­ذاشت بعد گفت: «هرجور راحت­تری»... مامان؟ دکترها گفته بودن گواتره...

   - گواتر نه، غمباد.

   - گواتر همان غمباده دیگه پدر.

   - نه.

   ملیحه کنار دری ایستاد. چقدر برای پیدا کردن کلید، این جیب آن جیب کرد. می­دانست همین که در را باز کند، باز هم باید از کنار لباس­های افتاده روی زمین، از روی روزنامه­های پخش­وپلا، از کنار تصویر خودش درآینه، و زیرسیگاری­های پر از ته­سیگار بگذرد و زیر قاب کوچک چسبیده به دیوار بنشیند، همان قاب قدیمی که روی آن نوشته شده بود «در من غروب کن ای آفتاب پیر». کلید را چرخاند و رفت توی حیاط. چتر را باز کرد و از این طرف پارچه­ی آبی به آسمان نگاه کرد، آن­قدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه می­توانست یک مشت از آن بردارد و بو کند. با چتر به اتاق رفت. پرده همان­قدر آبی شد که آینه. بی­آن­که چتر را ببندد، آن را روی میز گذاشت. آن طرف میز، پارچ آب، بدون یک قطره آب، پر از آب بود.

   ملیحه شال گردن پدرش را گرفت و آن را کنار پیراهن خودش آویزان کرد. حالا روی جارختیِ چوبی، آستینی از او به شانه­ی سیاوش چسبیده بود. حالا بوی انبار سیب­زمینیِ اوین و نفتالینِ یک پیراهن زنانه، قاطی هم شده بود. ملیحه گفت: شما کمی دراز بکشین، من هم سماور را روشن می­کنم، بعد می­شینیم حرف می­زنیم.

   بیرون از پنجره، بارانی که پاییز برای باریدنش، از صبح تا آن لحظه، این­دست آن­دست کرده بود، بالاخره بارید. ملیحه رادیو را روشن کرد. روزنامه­های چند روز گذشته را روی میز گذاشت. پیراهنش را عوض کرد و گفت: خودتونو سرگرم کنین تا من برم دنبال پدربزرگ.

   و در سه­شنبه­ای خیس، زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغری­اش ریخته شده بود از خانه بیرون رفت. باران با صدای پارچه روی چتر می­بارید. پاییز، خودش را به آبی می­زد. چادر را از تن ملیحه دور می­کرد و چتر را از دستش می­کشید و او که نمی­توانست هم چتر و هم چادر را نگه دارد و نمی­خواست هیچ­کس مگر پدربزرگ، او را در پیرهنی پر از برگ نارنج ببیند، دسته­ی چتر را ول کرد. ته کوچه سوار تاکسی شد و تا رسیدن به خانه­ی پدربزرگ، به آژیر اتومبیل­هایی گوش داد که در سرتاسر تهران شنیده می­شد بی­آن­که صدای شکستن چتری شنیده شود. همین­که پدر بزرگ، در را باز کرد، ملیحه احساس کرد که صدای آژیر تمام شده و در دنیا چیزی به نام لب­خند وجود دارد.

   - سلام.

  پدر بزرگ با لب­خند گفت: سلام و زهرمار، از صبح تا حالا منتظرت بودم...

   ملیحه به طرف آینه رفت و موهایش را با حوله خشک کرد. آن­را شانه کرد و خودش را هفت سال جوان­تر به سینه­ی پیرمرد چسباند.

   - همه­رو آزاد کردن پدربزرگ، همه­رو...

   - می­دونم، یه ساعت پیش BBC گفت.

   - ولی من خودشونو دیدم، دیدمشون.

   - کجا؟

   - دمِ در اوین.

   - اونجا چکار می­کردی؟

   - چکار می­کردم؟ رفتم دنبال...

   - بشین ملیحه، یه دقه بشین.

   - غلغله بود، خبرنگارا، عکاسا.

   - گفتم بشین ملیحه...

   ملیحه روی زمین نشست. موهایش را از پیشانی­اش کنار زد. دست­اش را روی پیراهن­اش کشید.

   - چه اشتباهی... این­همه سال سیاه پوشیدم.

  پدر بزرگ صورتش را برگرداند:

   - خودتو گول نزن ملیحه...

    در اتاق راه رفت.

   - به این صندلی دست بزن، دستتو بکش روش، یالا، کسی روش نشسته؟ نه... روی اون تخت­خواب رو نگاه کن... کسی روش خوابیده؟ هیچ­کس نیس ملیحه... همه مرده­ن... مادرت، سیاوش...

   ملیحه گفت: فرق می­کنه، مادر رو ما خودمون دفن کردیم، مگه نه؟ دیدیم که شستنش، مگه نه؟ اما اون سال کسی سیاوش رو به شما نشون داد؟ زنده­ش رو...؟ مرده­ش رو...؟ توی این سال­ها کسی قبری، چیزی، سنگ قبری، هیچ­چی به ما نشون نداد.

   پدربزرگ گفت: برو اون قرص والیوم منو بیار، رو یخچاله...

   بعد از والیوم، پدربزرگ، بعد از لیوان آب، پدربزرگ، بعد از سرمایی که در گلویش پایین   می­رفت، پدربزرگ گفت: واقعیت اینه که اون مرده.

   ملیحه گفت: واقعیت اینه که من امروز اون­جا بودم...

   - که چی؟

   نمی­دونم، فقط با همین چشمهام دیدم که مردم بچه­هاشونو، شوهراشونو بغل کردن و رفته­ن... بعد من دست­هامو باز کردم، دنبال یه کسی بودم، یه چیزی... دیدم یه چتر توی دستمه، اونو بغلش کردم، یه رؤیا رو که آبی بود، اون خیلی آبی بود، با خودم بردمش خونه، ما با هم حرف زدیم...

   - پس تو حالا یه چتر داری که هم واقعیتِ توست، هم رؤیاس...

   - نه... یه ساعت پیش که از خونه می­اومدم، بیرون بد­طوری بارون می­بارید، چتر وارونه شده بود، من هم ولش کردم.

   - چرا؟

   - واسه این­که اون واقعاً یه چتر بود، می­فهمین پدربزرگ؟ دوباره شده بود یه چتر.

   تمام تلاش ملیحه برای پنهان کردن گریه­ای که باران به باران با او تا خانه­ی پدربزرگ آمده بود حالا تمام شد.

   - من باید برم... می­خوام برگردم خونه...

   پدربزرگ لباس پوشید.

   - پاشو بریم.

   آن­ها در تهرانی که سه­شنبه­ی فراموش شده­ای داشت، از خیابان­هایی گذشتند که به خاطر اعتصاب­ها، گاهی برق داشت، گاهی نه. گاهی تاریک بود، گاهی هم به اندازه­ی یک تیر چراغ، روشن، این بود که ملیحه و پدربزرگ، نتوانستند نعش چتر را زیر هیچ­کدام از درختان کوچه پیدا کنند. حالا چتر هم یک سیاوش شده بود.

برگرفته از یوزپلنگانی که با من دویده­اند ـ  نشر مرکز ـ چاپ دهم، اسفند 1387


نویسنده : دبیرخانه کانون 55338697-021| ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٢/۸
تگ های این مطلب:داستان حرفه ای ¡تگ های این مطلب:بیژن نجدی ¡تگ های این مطلب:سه شنبه خیس