کارگاه داستان و کانون داستان نیم دایره

.نویسنده تنها نیمی از داستان را روایت می کند، و خواننده خود نیم دیگر را می آفریند

10

سلام.

کارگاه داستانمان برپاست. در همان آدرس! اما طبقه دوم فرهنگسرا هستیم در حال حاضر!

 

مسئله ای که در مورد داستان نویسان جوان همیشه اذیتم می­کرد، پرداختن به جزئیات و فضاسازی بود. داستان­های زیادی دیده­ام که به خاطر نپرداختن به جزئیات حیف شده­اند. یک صحنه در داستان که می­توانست جایی برای عرض اندام و هنرنمایی نویسنده باشد، با درست پرداخت نشدن تبدیل به نقطه ضعف شده است. این ایراد را ما حتی در بین نویسنده­های کارکرده نیز داریم. تا جایی که ایده یک رمان برای بعضی­ها تبدیل به یک فلش فیکشن (Flash fiction) یا همان داستان خیلی کوتاه می­شود. یکی از دلایلی که من فلش فیکشن نوشتن را دوست ندارم نیز همین است.

 

برای رفع این مشکل این هفته در کارگاه صحنه زیر را به صورت خاص نوشتیم.

صحنه ایستادن راوی وسط درگاه اتاق رئیس در حالی که کلید گاوصندوق رویش جا مانده است!

 

نوشته­ها برای نشان دادن ترس ناشی از این اتفاق، به صدای پای نگهبان، صدای آژیر پلیس، نور قرمز (که من نمی­دانم چه کسی اینها را صدا کرده؟!)، عرق کردن و گرمای تن اشاره کرده بودند. چندتایی به توجیه کردن دزدی­شان با استفاده از راوی اول شخص، من راوی و تک گویی درونی کرده بودند. بعضی­ها هم دچار عذاب وجدان شده بودند. اما چند نفر بیشتر جرئت دزدیدن پول را نداشتند. شاید چون احساس می­کردند چون خودشان نمی­توانند بدزدند، شخصیت داستانشان هم نمی­تواند دزدی کند!

این مسئله من را یاد خاطره ای از شهرنوش پارسی پور انداخت. شهرنوش پارسی پور سر یکی از کلاس­هایش داستانی در مورد دزدی یک نوجوان خوانده می­شود. شخصیت تمایلش به دزدیدن مانتو را با رفتن دستش به سمت آنها و ترسش از نگاه­های فروشنده نشان داده بود. پارسی پور از دختر می­خواهد داستانش را که به طرز زیبا و بکری تمایلات یک دزد را نشان داده برای چاپ به او بدهد. اما دختر امتناع می­کند. دلیلی که می­اورد جالب است. دختر می­گوید: اگر من این داستان را به اسم خودم چاپ کنم، مادرم تصور می­کند من خودم دزدی کرده­ام!

 

درخواست من این است که خودتان را از شخصیت داستان­هایتان جدا کنید. تا بتوانید شخصیت­های مستقل و منحصر به فرد خلق کنید.

 

تکلیف هفته بعد:

توصیف و روایت صحنه زیر:

یک کشاورز، مهندسی را برای سیزده به در یا چیزی مثل این دعوت می­کند و با وانت خودش سعی دارد آنها را ببرد. پشت وانت گونی کود هست و مهندس را با لباس­های اتو کشیده اش روی آنها می­نشاند و به روستای خودشان می­برد.

 

به امید توفیق روزافزون

 

 


نویسنده : مصطفی مردانی mostafa mardani ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۱۱/۸
تگ های این مطلب:کارگاه داستان ¡تگ های این مطلب:جزئیات ¡تگ های این مطلب:توصیف ¡تگ های این مطلب:فضاسازی