کارگاه داستان و کانون داستان نیم دایره

.نویسنده تنها نیمی از داستان را روایت می کند، و خواننده خود نیم دیگر را می آفریند

تپه هایی هم چون فیل های سفید

متن داستان در ادامه مطلب...


تپه هایی چون فیل های سفید   

تپه های آن سوی دره ایبرو[1] دراز و سفید بود. در این سو نه سایه ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه،میان دو ردیف خط آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود وازدر باز نوشگاه پرده ای از مهره های خیزران به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشه ها را بگیرد. مرد آمریکایی و دختر همراهش پشت میزی، بیرون ساختمان، در سایه نشسته بودند. هوا بسیار داغ بود و چهل دقیقه دیگر قطار سریع السیر ازمقصد بارسلون می رسید.دراین محل تلاقی دو خط، دو دقیقه ای توقف می کرد و به سوی مادرید راه می افتاد.

تپه های آن سوی دره ایبرو[1] دراز و سفید بود. در این سو نه سایه ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه،میان دو ردیف خط آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود وازدر باز نوشگاه پرده ای از مهره های خیزران به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشه ها را بگیرد. مرد آمریکایی و دختر همراهش پشت میزی، بیرون ساختمان، در سایه نشسته بودند. هوا بسیار داغ بود و چهل دقیقه دیگر قطار سریع السیر ازمقصد بارسلون می رسید.دراین محل تلاقی دو خط، دو دقیقه ای توقف می کرد و به سوی مادرید راه می افتاد. 

دختر پرسید:«چی بخوریم؟» کلاهش را از سر برداشته و روی میز گذاشته بود.

مرد گفت: «هوا خیلی گرم است.»

«خوب است نوشیدنی بخوریم.»

مرد رویش را به سوی پرده کرد و گفت: «دوس سروسا.»[2]

زنی از آستانه در پرسید:«گیلاس بزرگ؟»

«بله، دو گیلاس بزرگ»

زن دو گیلاس و دو زیر گیلاسی ماهوتی آورد. زیر گیلاسیها و دو گیلاس را روی میز گذاشت و به مرد ودختر نگاه کرد. دختر به دوردست، به خط تپه ها، چشم دوخته بود. تپه ها زیر آفتاب سفید می زدو اطرافشان قهوه ای و خشک بود.

دختر گفت:«مثل فیلهای سفیدند.»

مرد گیلاس خود را سر کشید: «من هیچ وقت تپه سفید ندیده ام.»

«چشم دیدن نداری.»

مرد گفت:«دارم. حرف تو که چیزی را ثابت نمی کند.»

دختر به پرده مهره ای نگاه کرد، گفت: «روی پرده با رنگ چیزی نوشته اند، معنایش چیست؟»

«آنیس دل تورو».[3]

«امتحانش بکنیم؟»

مرد از پشت پرده صدا زد: «بیاید اینجا.» زن از نوشگاه بیرون آمد.

«چهار رئال می شود.»

«دوتا آنیس دل تورو می خواهیم.»

«با آب؟»

«تو با آب می خوری؟»

دختر گفت:«نمی دانم. با آب خوشمزه است؟»

«خوشمزه است؟»

زن پرسید: «با آب می خورید؟»

«بله، با آب.»

دختر گفت: «طعم شیرین بیان می دهد. » گیلاس را روی میز گذاشت.

«همه چیز همین طعم را دارد»

دختر گفت: «آره، همه چیز طعم شیرین بیان می دهد. به خصوص چیزهایی که آدم مدتهای زیادی چشم به راهشان باشد. مثل افسنطین.»

«ول کن دیگر، بابا»

دختر گفت: «تو شروع کردی. به من که خوش می گذشت. به من خیلی خوش می گذشت.»

«خوب، بگذار باز هم به مان خوش بگذرد.»

«خیلی خوب، من همین کار را می کردم. درآمدم گفتم، کوهها مثل فیلهای سفیدند، این حرف جالب نبود؟»

«جالب بود.»

«دلم می خواست این نوشیندنی تازه را امتحان کنم. همه ما این کار را می کنیم. به چیزها نگاه می کنیم، نوشیدنی تازه امتحان می کنیم، غیر از این است؟»

«به گمانم همین طور باشد.»

دختر به تپه ها نگاه کرد.

گفت: «تپه های قشنگی است. خیلی هم مثل فیلهای سفید نیست. یعنی آدم وقتی از پشت درختها نگاه کند پوستشان را سفید می بیند.»

«یکی دیگر بخوریم؟»

«باشد.»

باد گرم پرده مهره ای را رو به میز حرکت داد.

مرد گفت: «نوشیدنی خنک می چسبد.»

مرد گفت: «جگ[4] باور کن، یک عمل خیلی ساده است، باور کن اسمش را عمل هم نمی شود گذاشت.»

دختر به زمین ،که پایه های میز رویش بود، نگاه کرد.

«جگ ، می دانم که به حرفم گوش نمی دهی، اما باور کن ترسی ندارد. فقط هوا وارد می کنند.»

دختر لام تا کام حرفی نزد.

«من همراهت می آیم و تا هر وقت طول بکشد پیشت می مانم. فقط هوا وارد می کنند و بعد انگار نه انگار.»

«بعد چه کار کنیم؟»

«خوش می گذرانیم. درست مثل اول.»

«از کجا این طور خیال می کنی ؟»

«آخر، این تنها چیزی است که موی دماغ ماست. تنها چیزی است که سد راه خوشبختی ماست.»

دختر به پرده مهره ای نگاه کرد، دستش را دراز کرد و دو رشته مهره را گرفت.

«فکر می کنی کار و بارمان رو به راه می شود و خوشبخت می شویم؟»

«البته. ترسی ندارد. خیلیها را می شناسم که این کار را کرده اند؟»

دختر گفت: «پس من هم همین کار را می کنم. که گفتی بعد همه شان خوشبخت شدند؟»

مرد گفت: «خوب، اگر دلت نمی خواهد مجبور نیستی. اگر دلت نمی خواهد مجبورت نمی کنم. اما مثل آب خوردن است.»

«تو واقعاً دلت می خواهد؟»

«نظر مرا بخواهی این بهترین کار است. اما اگر واقعاً دلت نمی خواهد مجبورت نمی کنم.»

«اگر این کار را بکنم تو خوشحال می شوی و همه چیز مثل اول می شود، آن وقت دوستم داری؟»

«من الان هم دوستت دارم. خودت می دانی دوستت دارم.»

«میدانم. اما اگر این کار را بکنم و بعد بگویم چیزها مثل فیلهای سفیدند، آن وقت دوباره همه چیز رو به راه می شود و تو راضی می شوی؟»

«من راضی می شوم، الان هم راضی هستم؛ اما فقط یک گوشه دلم ناراضی است. خودت خبر داری وقتی ناراحت باشم چه حالی دارم.»

«من ناراحت نیستم چون واقعاً مثل آب خوردن است.»

«پس این کار را می کنم چون حال خودم برایم مطرح نیست.»

«چی می خواهی بگویی؟»

«می خواهم بگویم حال خودم برایم مطرح نیست.»

«اما برای من مطرح است.»

«خوب، باشد. اما برای خودم مطرح نیست ودست به این کار می زنم تا کارها رو به راه شود.»

«اگر این طور فکر می کنی نمی خواهم دست به این کار بزنی.»

دختر از جا برخاست و قدم زنان به انتهای ایستگاه رفت. در سوی دیگر، کنار ساحل ایبرو، مزارع گندم وصف درازدرختها دیده می شد. دورتر،در آن سوی رود، کوهها به چشم می خورد. سایه ابری از روی گندمزار می گذشت و دختر از پشت درختها رودخانه را نگاه می کرد.

دختر گفت: «می شد اینها همه مال ما باشد. می شد همه چیز مال ما باشد اما روز به روز از خودمان بیشتر دورشان می کنیم.»

«چی گفتی؟»

«گفتم می شد همه چیز داشته باشیم.»

«می شود همه چیز داشته باشیم.»

«نه، نمی شود.»

«می شود همه دنیا مال ما باشد»

«نه، نمی شود.»

«می توانیم همه جا برویم»

«نه، نمی توانیم. دیگر مال ما نیست.»

«مال ماست.»

«نه،نیست. وقتی چیزی را از آدم می گیرند دیگر گرفته اند.»

«هنوز که نگرفته اند.»

«ببینیم و تعریف کنیم.»

مرد گفت: «برگردبیا توی سایه. این فکر و خیالها را نکن.»

دختر گفت: «من فکر و خیال نمی کنم. من از همه چیز خبر دارم. »

«نمی خواهم کاری را بکنی که دلت نمی خواهد.»

دختر گفت:«حتی کاری که به حال من نسازد؟ می دانم، باز هم نوشیدنی بخوریم؟»

«باشد. اما باید درک کنی که...»

دختر گفت:«من درک می کنم. بهتر نیست دیگر درش رابگذاریم؟»

پشت میز نشستند و دختر به جانب تپه های خشک دره چشم دوخت و مرد به دختر و میز نگاه کرد.

مرد گفت:«باید درک کنی که اگرتو دلت نخواهد من هفتاد سال نمی خواهم دست به این کار بزنی. اگر برایت مهم است من، با کمال میل، پای همه چیزش می ایستم.»

«مگر برای تو مهم نیست؟ می توانستیم با هم سر کنیم».

«البته که مهم است. اما من کسی را جز تو نمی خواهم. کس دیگری را نمی خواهم و می دانم که مثل آب خوردن است.»

«بله، گفتنش مثل آب خوردن است.»

«تو هر حرفی می خواهی بزن، اما من می دانم.»

«می خواهم لطفی در حق من بکنی.»

«هر کاری بگویی می کنم.»

«می خواهم خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خفه شوی.»

مرد حرفی نزد اما به کیفهای کنار دیوار ایستگاه نگاه کرد. بر چسب همه هلتهایی که شبها را در آنها گذرانده بودند روی شان دیده می شد.

مرد گفت: «من نمی خواهم کاری بکنی. دیگر حرفش را نزنیم.»

دختر گفت:«الان دیگر جیغ می کشم.»

زن با دو گیلاس نوشیدنی از لای پرده بیرون آمد و آنها را روی زیر گیلاسی مرطوب گذاشت. زن گفت: «قطار پنج دقیقه دیگر می رسد.»

دختر پرسید:«چی گفت؟»

«گفت که قطار پنج دقیقه دیگر می رسد.»

دختر از روی تشکر با چهره بشاش به زن لبخند زد.

مرد گفت: «بهتر است کیفها را ببرم آن طرف ایستگاه. »دختر به او لبخند زد.

«خیلی خوب. پس برگرد تا نوشیدنی ها را تمام کنیم.»

مرد دو کیف سنگین را بلند کرد و ایستگاه قطار را دور زد و قدم زنان به آن سوی خطها رفت. از روی خط آهن سرش را بلند کرد اما قطار دیده نمی شد. در بازگشت از سالن نوشگاه، که در آن مردم به انتظار آمدن قطار چیز می نوشیدند، گذشت. یک گیلاس آنیس نوشید و مردم را نگاه کرد. آنها همه معقولانه انتظار می کشیدند. از لای پرده مهره ای بیرون رفت. دختر، که پشت میز نشسته بود، به او لبخند زد.

مرد پرسید:«حالت بهتر شد؟»

دختر گفت:«حالم خوب است. چیزیم نیست. حالم خوب است.»

--------------------------------------------------------------------------------

[1] - Ebro

[2] - Doz cervezas، به معنی دوتا آبجو- م.

[3] - Anis del Toro

[4] Jig

 


نویسنده : دبیرخانه کانون 55338697-021| ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٩/۱۸
تگ های این مطلب:داستان حرفه ای ¡تگ های این مطلب:متن داستان ¡تگ های این مطلب:ارنست همینگوی