کارگاه داستان و کانون داستان نیم دایره

.نویسنده تنها نیمی از داستان را روایت می کند، و خواننده خود نیم دیگر را می آفریند

 

سلام.

همیشه قصد داشتم چنین متنی را بنویسم و به گونه­ای شیوه های کارگاهی و نشست های ادبی زیادی را که رفته­ام، نقد و بررسی کنم. اما همیشه هم انگار خودم را در آن سطح نمی دیدم. حالا که شاید چیزی بیشتر از سه سال است که به عنوان مسئول کارگاه های مختلف (فرهنگسرای بانو و هزار افسان) و الان هم که به عنوان مدرس کارگاه (نیم دایره) فعالیت می­کنم، بتوانم نقد مؤثرتر و جامع تری ارائه دهم.

در کارگاه­ها و نشست­های ادبی زیادی که شرکت­ کرده­ام، یک نکته فراوانی بالاتری را دارد. تبادل اطلاعات! این تبادل اطلاعات در موارد زیادی سودمند است و در مقابل آفت کارگاه ها هم هست. کارگاه­هایی که معمولاً به صورت دور هم نشینی برگزار می­شود و همه حاضرین در کارگاه به صورت فعال از کارگاه استفاده می­کنند کمتر مورد حمله این آفت قرار می­گیرند. اما کارگاه­هایی هم هستند که به صورت استاد و شاگردی برگزار می­شوند. و حرف اصلی من با این کارگاه هاست.

بحثم را با این کارگاه­ها شروع می­کنم. کارگاه­هایی که مرحوم هوشنگ گلشیری آنها را پایه ریزی کرده است و بیشتر حالت کلاسی دارند، بعد از مدت کوتاهی که حتی می­تواند کمتر از سه ماه باشد، افراد حاضر در کارگاه کم کم از روی دست هم می­نویسند. و ما مجموعه­ای از نویسندگان، شاعران و منتقدان یک دست داریم. حتی بعد از این مدت می­توان با گفتن یک سری جمله­های کلیشه ای نظر استاد کارگاه را نسبت به خود جلب کرد. اصولاً نقد و نوشتن در این کارگاه­ها استاد محور است. و سیطره مارکسیستی استاد و محیط ایزوله در این کارگاه­ها حضور افراد جدید را مورد تهدید قرار می­دهد. این کارگاه­ها از همان جنس کارگاه­هایی هستند که لئونارد بیشاپ در کتاب درس­هایی درباره داستان نویسی ما را از معتاد شدن به آنها باز می دارد.

از این کارگاه­ها به طور خاص در تهران از کارگاه محمد بهارلو در خانه هنرمندان، محمدرضا گودرزی در خانه ادبیات ایران، محمدرضا سرشار در حوزه هنری، زنوزی، گلاب­دره­ای و در حوزه شعر از سید مهدی موسوی (غزل پست مدرن) می توان نام برد.

اما در مقابل، کارگاه­ها و نشست­هایی هستند که استادی در آنها وجود ندارد. شاید کسی وجود داشته باشد تا نظرات را جمع و یا کارگاه را به قولی اداره کند. اما به طور مشخص کسی برای بحث­های طولانی مدت و فرسایشی و تحمیل نظر خود به حاضرین در کارگاه حضور ندارد. این دست کارگاه­ها که نمونه­اش را زیاد دیده­ام، انعطاف پذیر عمل می­کنند. افراد تازه در این کارگاه­ها به راحتی اضافه می­شوند، صداهای جدید از شنیده می­شود و ما مدام با تصادف اطلاعات و اطلاعات تصادفی روبرو می­شویم. خیلی وقت­ها شنیدن حرف­های تکراری برای ما در کارگاه­ها سودی ندارد. هیچ وقت نمی­توانیم بدانیم چه چیزی هست که آن را نمی­دانیم! و حضور صداهای جدید و بهره بردن از اطلاعات تصادفی در کارگاه­ها باعث رشد و تربیت استعدادها در ادبیات، سینما و اصولاً تمام جنبه­های علوم خواهد شد.

تمام سعی من، برگزاری نشست­ها و کارگاه­هایی است که با این دیدگاه دوم اداره می­شوند.

مصطفی مردانی.

اسفند 87

 


نویسنده : مصطفی مردانی mostafa mardani ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
تگ های این مطلب:کارگاه داستان ¡تگ های این مطلب:نقد ¡تگ های این مطلب:اثر هنری ¡تگ های این مطلب:مدیریت کارگاه



10

سلام.

کارگاه داستانمان برپاست. در همان آدرس! اما طبقه دوم فرهنگسرا هستیم در حال حاضر!

 

مسئله ای که در مورد داستان نویسان جوان همیشه اذیتم می­کرد، پرداختن به جزئیات و فضاسازی بود. داستان­های زیادی دیده­ام که به خاطر نپرداختن به جزئیات حیف شده­اند. یک صحنه در داستان که می­توانست جایی برای عرض اندام و هنرنمایی نویسنده باشد، با درست پرداخت نشدن تبدیل به نقطه ضعف شده است. این ایراد را ما حتی در بین نویسنده­های کارکرده نیز داریم. تا جایی که ایده یک رمان برای بعضی­ها تبدیل به یک فلش فیکشن (Flash fiction) یا همان داستان خیلی کوتاه می­شود. یکی از دلایلی که من فلش فیکشن نوشتن را دوست ندارم نیز همین است.

 

برای رفع این مشکل این هفته در کارگاه صحنه زیر را به صورت خاص نوشتیم.

صحنه ایستادن راوی وسط درگاه اتاق رئیس در حالی که کلید گاوصندوق رویش جا مانده است!

 

نوشته­ها برای نشان دادن ترس ناشی از این اتفاق، به صدای پای نگهبان، صدای آژیر پلیس، نور قرمز (که من نمی­دانم چه کسی اینها را صدا کرده؟!)، عرق کردن و گرمای تن اشاره کرده بودند. چندتایی به توجیه کردن دزدی­شان با استفاده از راوی اول شخص، من راوی و تک گویی درونی کرده بودند. بعضی­ها هم دچار عذاب وجدان شده بودند. اما چند نفر بیشتر جرئت دزدیدن پول را نداشتند. شاید چون احساس می­کردند چون خودشان نمی­توانند بدزدند، شخصیت داستانشان هم نمی­تواند دزدی کند!

این مسئله من را یاد خاطره ای از شهرنوش پارسی پور انداخت. شهرنوش پارسی پور سر یکی از کلاس­هایش داستانی در مورد دزدی یک نوجوان خوانده می­شود. شخصیت تمایلش به دزدیدن مانتو را با رفتن دستش به سمت آنها و ترسش از نگاه­های فروشنده نشان داده بود. پارسی پور از دختر می­خواهد داستانش را که به طرز زیبا و بکری تمایلات یک دزد را نشان داده برای چاپ به او بدهد. اما دختر امتناع می­کند. دلیلی که می­اورد جالب است. دختر می­گوید: اگر من این داستان را به اسم خودم چاپ کنم، مادرم تصور می­کند من خودم دزدی کرده­ام!

 

درخواست من این است که خودتان را از شخصیت داستان­هایتان جدا کنید. تا بتوانید شخصیت­های مستقل و منحصر به فرد خلق کنید.

 

تکلیف هفته بعد:

توصیف و روایت صحنه زیر:

یک کشاورز، مهندسی را برای سیزده به در یا چیزی مثل این دعوت می­کند و با وانت خودش سعی دارد آنها را ببرد. پشت وانت گونی کود هست و مهندس را با لباس­های اتو کشیده اش روی آنها می­نشاند و به روستای خودشان می­برد.

 

به امید توفیق روزافزون

 

 


نویسنده : مصطفی مردانی mostafa mardani ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۱۱/۸
تگ های این مطلب:کارگاه داستان ¡تگ های این مطلب:جزئیات ¡تگ های این مطلب:توصیف ¡تگ های این مطلب:فضاسازی